به نام خدا
امشب مي خوام براي خودم بنويسم... واسه اينكه به خودم، به ذهنم، به دلم نظم بدم.
اولش بگم ممكنه امشب بارون بياد...
خب از همون مشكل هميشگي شروع مي كنم،عدم شايستگي... مشكلي كه هيچوقت دنبال يه چاره ي جدي واسش نبودم و اين اساس ويراني زتدگيم شد.
تو اين 21 سالي كه از عمرم مي گذره خواسته يا ناخواسته به اين باور رسيدم كه شايستگي رو كسي به آدم هديه نمي ده...
مطمعنا شايستگي با پوشيدن يك كت و شلوار از جنس حرير فرق داره...
مطمعنا شايستگي با گرفتن پول تو جيبي از بابا فرق داره...
به نظرم شايستگي تركيبيه از ايمان، شرم، حيا، ادب و عشق.
وحشتناك كه بخواي با عدم شايستگي پا تو ميدون زندگي بزاري... واي كه زندگي چه برنامه هايي واست داره.
يه دعا:
خدايا به ما شايستگي وصف ناشدني مرحمت نما،
خدايا يه زندگي سزاوار اين شايستگي به ما عنايت نما.
امشبم گذشت و من چشم انتظار تحولي بزرگ به آسمان مي نگرم، غافل از آنكه...
۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر