به نام خدا
واي كه چه لذتي داشت، روياي بودم در كنارت... روياي شيريني كه هنوز مزش زير زبونمه
بي انصافي اگه بگم كاش نمي ديدمت... چون براي من حتي روياي بودن در كنارت هم عالمي داره...
چون تو واقعيت زندگيم فاصله ي زيادي بين ما وجود داره... "ما" چه واژه غريبي
مي دونم كه حتي گفتن از تو هم كپي رايت داره... و حقشو به من ندادن، اما اينكه چرا؟، چراشو بايد تو خودم بگردم.
بسه، ديگه ازت نمي گم، مگه...
خيلي سخته كه باور كنم تو هم برام خاطره شدي... هنوز دارم دست پا مي زنم، دست و پايي هوس آلود.
واي كه چه داستاني اين داستان زندگي
ايكاش همه چيم مثل لحظه تولد پاك و ناب بود..
دوستي داره ميره جمكران، اميدوارم منم از ياد نبره... التماس دعا
۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
وای چقدر جَلَب. اما ما که نفهمیدیم چی گفتی ولی هرچی بود فکر کنم به لطافت روح ربط داشت که ما نداریم.ولی کارت عالیه داداش. اینو جدی گفتم. موفق و مرَیَد باشی.
ارسال یک نظر