به نام خدا
واي كه چه لذتي داشت، روياي بودم در كنارت... روياي شيريني كه هنوز مزش زير زبونمه
بي انصافي اگه بگم كاش نمي ديدمت... چون براي من حتي روياي بودن در كنارت هم عالمي داره...
چون تو واقعيت زندگيم فاصله ي زيادي بين ما وجود داره... "ما" چه واژه غريبي
مي دونم كه حتي گفتن از تو هم كپي رايت داره... و حقشو به من ندادن، اما اينكه چرا؟، چراشو بايد تو خودم بگردم.
بسه، ديگه ازت نمي گم، مگه...
خيلي سخته كه باور كنم تو هم برام خاطره شدي... هنوز دارم دست پا مي زنم، دست و پايي هوس آلود.
واي كه چه داستاني اين داستان زندگي
ايكاش همه چيم مثل لحظه تولد پاك و ناب بود..
دوستي داره ميره جمكران، اميدوارم منم از ياد نبره... التماس دعا
۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه
شايد...
به نام خدا
بعد اون همه روزاي شلوغ حالا فقط من موندمو بارون و خدايي كه در اين نزديكيست.
شايد تو كلا زاده خيالاتمي، شايد هرگز نتونم مثل تو رو تو اين روزاي شلوغ پيدا كنم... شايدم نه، تو هموني اما من اوني نيستم كه بايد.
اما چه تو باشي و نباشي، من بايد تغيير كنم انوقت شايد دنياي اطرافمم تغيير كنه شايد تو هم تغيير كردي، شايد حتي الفباي زندگيمم عوض شد شايد براي هميشه حروف 31، 30 و 32 الفبا از زندگيم محو بشه، شايد آخرش، طلوع رنگين كمون نقطه عطف زندگيم باشه.
بعد اون همه روزاي شلوغ حالا فقط من موندمو بارون و خدايي كه در اين نزديكيست.
شايد تو كلا زاده خيالاتمي، شايد هرگز نتونم مثل تو رو تو اين روزاي شلوغ پيدا كنم... شايدم نه، تو هموني اما من اوني نيستم كه بايد.
اما چه تو باشي و نباشي، من بايد تغيير كنم انوقت شايد دنياي اطرافمم تغيير كنه شايد تو هم تغيير كردي، شايد حتي الفباي زندگيمم عوض شد شايد براي هميشه حروف 31، 30 و 32 الفبا از زندگيم محو بشه، شايد آخرش، طلوع رنگين كمون نقطه عطف زندگيم باشه.
اشتراک در:
پستها (Atom)